ثنای نابغه ی من!
سلام گلهای قشنگ باغ زندگیم.
بعد از مدتها تونستم که یه خاطره رو تو همون روز براتون بنویسم.امروز جمعه٢٩ دیماه بود.از اول هفته ثنا میگفت که جمعه ساعت 8 صبح حتما منو بیدار کنید تا فیلم سینمائی "خرگوش مخملی" رو ببینم.از ساعت 7 و نیم با گریه های ثمین که طبق عادتش میخاست صبح شیر بخوره و میدید که خبری نیست!بیدار شدیم.مامان جون دو شبه که زحمت میکشن و به خاطر ثمین شب میان و پیشمون میخوابن.
خلاصه ثنا بعد از دیدن فیلم شروع کرد از روی کتاب فارسی بقیه ی حروف الفبا رو و درسهای روخوانی اونا رو خوند.من بهش یاد نمیدم چون معتقدم که جلو جلو بخونه بعد که خانوم درس میده براش خسته کننده میشه اما علاقه ی شدید و استعداد فراوونش نمیذاره که نخونه و یاد نگیره.بدون کمک من خودش همه رو یاد گرفته و امروز تا آخر کتاب رو خوند و کلاس اولش تموم شد.آفرین عزیز مامان نمیدونی چقدر من ذوق میکنم که تلاشت رو برای یادگیری میبینم .قربونت برم که افق دیدت اینقدر بلنده




ثنای نابغه ی من!
